ذکر کاشف الکرب
تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391

صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد. داشتیم نگران می‌شدیم كه ناگهان یك نفربر زرهی ، پیش رویمان توقف كرد و آقا مهدی پرید بیرون. با تبسمی‌ بر لب و سر و رویی غبار آلود. ما را كه دید ، خندید و گفت : «عذر می‌خواهم كه شما را منتظر گذاشتم. آخر می‌دانید ، ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی ...» گفتم : «آقا مهدی . كدام شهر دشمن را می‌گشتی؟» قیافه جدی‌تری به خود گرفت و ادامه داد : «از آشفتگی‌شان استفاده كردم و تا عمق پنجاه كیلومتری خاكشان پیش رفتم. برای شناسایی عملیات بعدی.» سپس گردنش را كمی‌ خم كرد و با تبسم گفت : «ما كه نمی‌خواهیم اینجا بمانیم. تا كربلا هم كه راه الی ماشاء الله زیاد است
راوی : محمد جواد سامی 

منبع : كتاب افلاكی خاكی
                                                                      شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی زین الدین، شهید زین الدین، مهدی زین الدین، زین الدین، محمد جواد سامی، كتاب افلاكی خاكی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1391

 

بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یكی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود، و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حكایت می‌كرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او را در حالیكه سرفه می‌كرد و خاك‌ها را كنار می‌زد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاك‌های لباسش را می‌تكاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند كه خواب به ما نیامده.»
راوی : محمد رضا اشعری
منبع : كتاب افلاكی خاكی 
                                                                شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی زین الدین، شهید زین الدین، مهدی زین الدین، زین الدین، محمد رضا اشعری، كتاب افلاكی خاكی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : سه شنبه 1 مرداد 1392

همه مقدمات عملیات انجام شده بود ، همه معبرهای ما جواب داده بود. نیروها رو مستقر کرده بودیم توی خط ، منتظر بودند تا شب بعد عملیات کنیم. همه کارها روبه راه بود. شب برگشتیم قرارگاه برای استراحت ، آخر شب خوابیدیم. دم سحر بیدار شدم. نور فانوس فضای چادر را روشن کرده بود ، دیدم شهید زین الدین پتو را کنار زده ، به حالت سجده صورتش را گذاشته روی خاک و می گوید:«خدایا من با توکل بر تو هرچه در توانم بود ، هر چه بلد بودم و هر چه امکانات بود آماده کردم ، از این جا به بعد را هم ، یار و پشتیبانمان باش...»

                                                                     شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی زین الدین، شهید زین الدین، مهدی زین الدین، زین الدین،
ارسال توسط حامد گ
آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic