ذکر کاشف الکرب
تاریخ : یکشنبه 21 مهر 1392



وقتی به خانه می آمد ، من دیگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض می كرد ، شیر برایش درست می كرد. سفره را می انداخت و جمع می كرد ، پابه پای من می نشست ، لباس ها را می شست ، پهن می كرد ، خشك می كرد و جمع می كرد .
آن قدر محبت به پای زندگی می ریخت كه همیشه به او می گفتم : درسته كه كم می آیی خانه ؛ ولی من تا محبت های تو را جمع كنم ، برای یك ماه دیگر وقت دارم .
نگاهم می كرد و می گفت : تو بیش تر از این ها به گردن من حق داری .
یك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام می شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان می دادم تمام این روزها را چه طور جبران می كردم.

                                                                      شـادی روح شــهدا صــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید محمد ابراهیم همت، شهید همت،
ارسال توسط حامد گ

دفتر را برد گذاشت رو به روش گفت: "بیا این همه نمره بیست"

بغض گلویم را گرفته بود؛ بغضی سنگین.

رو به قاب عکس کرد و گفت: مگه نگفتی هر وقت نمره بیست بگیرم جایزه می دی؟

بعد با اون چهره و نگاه معصومانه اش رو به من کرد و گفت: مامان من جایزه نمی خوام فقط بگو بابا بیاد خونه.

دیگه نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. رفتم قاب عکس عبدالله را از روی تاقچه برداشتم و گذاشتم توی کمد.

                                                                   شـادی روح شــهدا صــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391

چهار ساله بود ، مریضی سختی گرفت. پزشکان جوابش کردند. گفتند : این بچه زنده نمی ماند! پدرش او را نذر آقا اباالفضل (علیه السلام) کرد. تا اینکه به طرز معجزه آسایی این فرزند شفا یافت! هر چه بزرگتر می شد ارادت قلبی این پسر به قمر بنی هاشم(علیه السلام) بیشتر می شد. تاریخ تولد شناسنامه اش را تغییر داد و به جبهه رفت! در جبهه انقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان اباالفضل (علیه السلام) از لشگر امام حسین (علیه السلام) شد. خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت. آخرین باری که به جبهه می رفت گفت: راه کربلا که باز شد برمی گردم! شانزده سال بعد پیکرش بازگشت . همان روزی که اولین کاروان به طور رسمی به سوی کربلا می رفت !!! آمده بود به خواب مسئول تفحص ، گفته بود : زمانش رسیده که من برگردم!!! عجیب بود محل حضورپیکرش را گفته بود !!! پیکرش به شهردیگری منتقل شد .مدتی بعد او را آوردند ، روزی که تشییع شد روز تاســوعا بود.

در پایان آخرین نامه اش برای من و شما نوشته بود" به امید دیدار در کربلا_ برادر شما علیرضا" حالا هرکس مشکلی برای سفر کربلا داره به سراغ علیرضا میره...

راوی : مادر شهید

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علیرضا کریمی، شهید کریمی، علیرضا کریمی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391

صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد. داشتیم نگران می‌شدیم كه ناگهان یك نفربر زرهی ، پیش رویمان توقف كرد و آقا مهدی پرید بیرون. با تبسمی‌ بر لب و سر و رویی غبار آلود. ما را كه دید ، خندید و گفت : «عذر می‌خواهم كه شما را منتظر گذاشتم. آخر می‌دانید ، ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی ...» گفتم : «آقا مهدی . كدام شهر دشمن را می‌گشتی؟» قیافه جدی‌تری به خود گرفت و ادامه داد : «از آشفتگی‌شان استفاده كردم و تا عمق پنجاه كیلومتری خاكشان پیش رفتم. برای شناسایی عملیات بعدی.» سپس گردنش را كمی‌ خم كرد و با تبسم گفت : «ما كه نمی‌خواهیم اینجا بمانیم. تا كربلا هم كه راه الی ماشاء الله زیاد است
راوی : محمد جواد سامی 

منبع : كتاب افلاكی خاكی
                                                                      شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی زین الدین، شهید زین الدین، مهدی زین الدین، زین الدین، محمد جواد سامی، كتاب افلاكی خاكی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : جمعه 27 بهمن 1391

در عملیات خیبر ما عقبه ی لشکرامام حسین )علیه السلام( بودیم. فردای روزی كه قرار بود به خط اعزام بشویم یكی از برادران به نام اصغر قربانی به بچه‌ها گفت: « من یقیناً فردا شهید می‌شوم و برای این كه جنازه‌ام روی زمین نماند و به دست خانواده‌ام برسد می‌خواهم اسمم را كف پایم بنویسم. » بعد دوستی از میان جمع داوطلب شد و با ماژیك سبز رنگ كف پای او نوشت: « شهید علی اصغر قربانی » همان هم شد. بعد از این كه به خط مقدم رفتیم، به محض پیاده‌شدن از نفربر زرهی ، تركش به سرش خورد و بلافاصله شهید شد.

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علی اصغر قربانی، شهید قربانی، علی اصغر قربانی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : شنبه 21 بهمن 1391

صبح روز اول بهمن ماه 65 بود . شب قبل را تا صبح با حاج یدالله تو كانال پرورش ماهی بودم. 10 روزی از شهادت حاج حسین گذشته بود و هنوز كسی لبخندی رو صورت حاجی ندیده بود. بد جوری بی طاقت شده بود و مدام تو خودش بود. تازه هوا كمی روشن شده بود كه یك رزمنده ی بسیجی به طرف حاج یدالله آمد و گفت: برادر كلهر، من دیشب خواب دیدم حاج حسین میر رضی سر راهی ایستاده، جلو رفتم و به او سلام كردم و گفتم: حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟ اینجا چه می كنی؟
گفت : چرا من
شهید شدم، اما منتظر كسی هستم.
پرسیدم : منتظر چه كسی؟
گفت : قرار است حاج یدالله بیاید، منتظر او هستم.
حالت حاج یدالله دگرگون شد، او كه پس از حاج حسین لبخندی به لب نیاورده بود خنده ای شیرین بر لبانش نشست و دست چپش را كه سالم بود دور گردن بسیجی حلقه نموده و از پیشانی او بوسه ای گرفت.
هنوز ظهر نشده بود كه خبر
شهادت علمدار لشكر 10 سیدالشهدا (علیه السلام) را آوردند.
راوی: حاج احمد شجاعی

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حاج یدالله کلهر، شهید یدالله کلهر، شهید کلهر، یدالله کلهر، شهید حاج حسین میر رضی، شهید حسین میر رضی، شهید میر رضی حسین میر رضی، حاج احمد شجاعی، احمد شجاعی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1391
                                                          

در عملیات بیت المقدس در عرض یك هفته پنج بار محل استقرار تیپ ولی عصر(عج) را عوض كردند. فرماندهان از این تعویض مكان خسته شده و لب به اعتراض گشودند. آنها به سراغ حسن باقری رفتند و شكایت خود را مطرح كردند و گفتند : «امكانات نداریم، دیگر به هیچ وجه از محل فعلی تكون نمی خوریم، هر چی می خواد بشه! مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟»
شهید باقری خیلی آرام اما قاطع جواب داد : «بله كه هست! بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهیده كه روی زمین ریخته می شه.»
گفتند : «ما قوه محركه می خوایم، امكانات نیست!» حسن ادامه داد : «قوه ی محركه شما خون شهداست.» بعد هم با لحنی امیدوارانه از موفقیت در جنگ حرف زد و آنها را آرام و قانع كرد. صحبت های او همچون آب سردی بود كه روی بدن آنها ریخته شد و دیگر نتوانستند چیزی بگویند...

برگرفته از كتاب «من اینجا نمی مانم» نوشته علی اكبری  نشر یا زهرا

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حسن باقری، شهید باقری، حسن باقری،
ارسال توسط حامد گ
(تعداد کل صفحات:12)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic