ذکر کاشف الکرب
تاریخ : یکشنبه 31 شهریور 1392

هفته دفاع مقدس ، یادآور مردانگی مردان مردی که تمام هستی خود را برای اسلام ، قرآن و میهن خویش در طبق اخلاص گذاردند گرامی باد.

                                                   شـادی روح شــهدا صــلوات    




طبقه بندی: ایثار شهدا، 
برچسب ها: هفته دفاع مقدس، دفاع مقدس،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : یکشنبه 31 شهریور 1392

چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش ...
هر جا می رفت همراه خودش می برد.
از یکی پرسیدم: چشه این بچه؟
گفت: آرپی جی زن بوده.
توی عملیات آنقدر آرپی جی زده که دیگه نمی شنوه.
باید براش بنویسی تا بفهمه.

                                                                   شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: ایثار شهدا، 
برچسب ها: آرپی جی زن،
ارسال توسط حامد گ

دفتر را برد گذاشت رو به روش گفت: "بیا این همه نمره بیست"

بغض گلویم را گرفته بود؛ بغضی سنگین.

رو به قاب عکس کرد و گفت: مگه نگفتی هر وقت نمره بیست بگیرم جایزه می دی؟

بعد با اون چهره و نگاه معصومانه اش رو به من کرد و گفت: مامان من جایزه نمی خوام فقط بگو بابا بیاد خونه.

دیگه نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. رفتم قاب عکس عبدالله را از روی تاقچه برداشتم و گذاشتم توی کمد.

                                                                   شـادی روح شــهدا صــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : یکشنبه 3 شهریور 1392

 

 نشسته بود روی جعبه ی مهمات عقب وانت بار ، کنار کوهی از کنسرو .
« بفرما برادر ! این هم از سهما شما ... نفر بعدی».
جلوتر رفتم. ما با هادی رفیق بودیم و بی رودربایستی .
« هادی جان! خدا خیرت بده ، آقایی کن و امروز سهم سنگر ما رو یک کمی چرب تر کن ، آخه مهمون داریم».
چیزی نگفت. سهمیه ما را جفت و جور کرد و به طرفم گرفت: بفرما برادر!
گرفتم. نایلون را که باز کردم ، فقط همان سه کنسرو همیشگی بود با یک بسته نان.
نگاهش کرم. حواسش جمع کار بود. صدایش زدم.
« هادی آقا ! خوب بود گفتم که مهمون داریم. بابا دستخوش! این که از هر روز هم کمتره. یعنی می فرمایید ما مهمونمو نو گرسته بفرستیم بره ؟!
هادی نگاهی معنی داری به من انداخت و گفت: معذرت ... جریان داره.
« تا دیروز من جزو آمار غذایی اینجا محسوب می شدم ، اما امروز دیگه نه؛ راستش رو که بخوای ، سر ریزی که تا دیروز به شما می دادم سهمیه ی خودم بود؛ دیگه نمی تونم حق کسی دیگه ای رو به شما بدم».
شوکه شده بودم؛ گوشهایم داغ شده بود و کلّم ام سوت می کشید؛ از خودم متنفر شده بودم؛ حس کردم تمام چیزهایی که در این مدت خوده ام ، در حلقم گره خورده است.
بی اختیار زدم زیر گریه. فکر این که هادی این همه روز چیزی نمی خورده و سهمش را به من می داده ، بر وجدانم شلاق می زد. هادی با نگاه مهربانش مرا دلداری داد. دیگر نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم.
روای : حمید دلبریان (دوست و همرزم شهید هادی عاقبتی)
منبع : کتاب تاک نشان

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: ایثار شهدا، 
برچسب ها: شهید هادی عاقبتی، حمید دلبریان، کتاب تاک نشان،
ارسال توسط حامد گ
آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic