ذکر کاشف الکرب
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391

آقای مهدی من را به عنوان مسئول تداركات لشكر انتخاب كرده بود. انباردارمان آمد و به من گفت :«یك بسیجی اینجاست كه اندازه ده نفر كار می كند، هیچی هم نمی خواهد؛ نه مرخصی، نه تشویقی. اگر می شود این نیرو را بدهید به من.»

گفتم:«این نیرو كه تو می گویی كیست؟» گفت : «الان دارد گونی خالی می كند. به جای یكی هم دوتا دوتا گونی می برد توی انبار.» گفتم : «برویم ببینیمش.» انباردار گفت : «آنجاست، او را می گویم.»

فاصله كمی زیاد بود و او هم مشغول كار كردن. جلوتر رفتیم. هنوز به آنها نرسیده بودیم كه دیدم كسی را كه از او تعریف و تمجید می كند، آقا مهدی است. همین كه من او را دیدم، او هم من را دید و بلافاصله با اشاره چشم و ابرو به من فهماند كه چیزی نگویم. جلوتر كه رفتیم، گفت : «هیچی نگو، بگذار كارم را انجام بدهم.»

اما من اصلا توی حال خودم نبودم، با این حال حرفی نزدم؛ تا اینكه بار تمام شد. دیگر طاقتم تمام شده بود، رفتم به انبار دار گفتم : «هیچ می دانی این بسیجی كه به كار گرفتی كیست؟» گفت : « نه، كیه مگر؟» گفتم : «او آقا مهدی فرمانده لشكر است.» انباردار از خجالت آب شده بود. دوست داشت زمین دهان باز كند و او را ببلعد.

رفت سراغ آقا مهدی و از او عذر خواهی كرد و می خواست دستش را ببوسد كه آقا مهدی اجازه نداد و گفت : «شما من را وادار نكردید، من وظیفه خودم می دانستم كه به شما كمك كنم. اصلا خودت را ناراحت نكن. بعد به من گفت : «مرد حسابی چی می شد حالا دندان روی جگر می گذاشتی و حرف نمی زدی؟»

منبع: کتاب خاطرات ناب

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: ایثار شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی باكری، شهید باكری، مهدی باكری،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : دوشنبه 27 آذر 1391

محمد علی همیشه به من می‌گفت : «مادرجان! همیشه دعا کن که من شهیدِ گمنام باشم، شهیدی پیش خدا قرب دارد که گمنام باشد.»

دعای او مستجاب شد. محمد‌علی دوازده سال مفقود‌الاثر بود و بعد از گذشت دوازده سال مقداری استخوان و پلاک برای ما آوردند.

وقتی به معراج رفتیم، استخوان‌ها در یک پارچه سفیدی پیچیده شده بود و حقیقتا من شک داشتم که این استخوان‌ها مربوط به پسر من باشد!

همان شب در عالم خواب دیدم پیکر مطهر محمد‌علی را برایمان آوردند كه در پارچه سبزی پیچیده شده بود. از خواب كه بیدار شدم، یقین حاصل کردم این پیکر فرزندم بوده است.

راوی : مادر شهید محمدعلی سلاجقه

                                                                شـادی روح شــهدا صــلوات

 




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید محمدعلی سلاجقه، شهید سلاجقه، محمدعلی سلاجقه،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : شنبه 25 آذر 1391

شهید حمزه خسروی، فرمانده عملیات یکی از گروهان های لشکر المهدی(عج) بود.

روزی پس از ادای نماز صبح، رو به یکی از برادران روحانی می کند و می پرسد: «آقا! اگر کسی خواب امام علی (علیه السلام) را ببیند، چه تعبیری دارد؟» روحانی در پاسخ می گوید: «باید دید چه خوابی دیده و ماجرا چگونه بوده است.»

شهید خسروی دیگر چیزی نمی گوید؛ اما دو ساعت بعد، در یکی از محورهای عملیاتی، در حالی که فرق سرش شکافته شده بود، به دیدار حضرتش شتافت و رستگار شد.

منبع : برگرفته از کتاب دو رکعت عشق/ علیرضا قزوه

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حمزه خسروی، شهید خسروی، حمزه خسروی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391

یکی از رزمندگان با بیان خاطراتی از شهید علی نیمی هویدی میگفت : این بزرگوار در آخرین سفرش به کردستان خطاب به من و اطرافیانش گفت : اگر در این ماموریت شهید شدم و چهره ام قابل شناسایی نبود، مرا از روی شکستگی جمجمه ام که در زمان انقلاب به یادگار مانده است و بصورت هلالی گود است، شناسایی کنید!

وی افزود : من و جمعی که نشسته بودیم دست لای موهای شهید زدیم و این گودی را دیدیم و با شوخی به او میخندیدیم و غافل از این مطلب بودیم که او میداند این ماموریت، آخرین سفرش است و قرار است که به شهادت برسد... و نکته جالب این است که چهره مبارک شهید پس از شهادت قابل شناسایی نبود و تنها با همان نشانه ای که خود شهید گفته بود، شناسایی شد.

 

                                                                 شـادی روح شــهدا صــلوات

 




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علی نیمی هویدی، شهید نیمی هویدی، شهید هویدی، علی نیمی هویدی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : یکشنبه 12 آذر 1391

 

از موتور پریدیم پایین. جنازه را از وسط راه برداشتیم كه له نشود. بادگیر آبی و شلوار پلنگی پوشیده بود. چثه‌ی ریزی داشت، ولی مشخص نبود چه کسی است. صورتش رفته بود.

قرارگاه وضعیت عادی نداشت. آدم دلش شور می‌افتاد. چادر سفید وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجی آنجا هم نبود. یكی از بچه‌ها من را كشید طرف خودش و یواشكی گفت : «از حاجی خبر داری؟ می‌گن شهید شده.»

نه! امكان نداشت. خودم یك ساعت پیش باهاش حرف زده بودم. یک ‌دفعه برق از چشمم پرید. به پناهنده نگاه كردم. پریدیم پشت سنگر كه راه آمده را برگردیم.

جنازه نبود. ولی رد خون تازه تا یك جایی روی زمین كشیده شده بود. گفتند «بروید معراج! شاید نشانی پیدا كردید.»

بادگیر آبی و شلوار پلنگی. زیپ بادگیر را باز كردم ، عرق‌گیر قهوه‌ای و چراغ قوه. قبل از عملیات دیده بودم مسئول تداركات آن‌ها را داد به حاجی. دیگر هیچ شكی نداشتم.

هوا سنگین بود. هیچ‌كس خودش نبود. حاجی پشت آمبولانس بود و فرمانده‌ها و بسیجی‌ها دنبال او. حیفم آمد دوكوهه برای بار آخر، حاجی را نبیند. ساختمان‌ها قد كشیده بودند به احترام او. وقتی برمی‌گشتیم، هرچه دورتر می‌شدیم،‌ می‌دیدم كوتاه‌تر می‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمی‌آورند.

                                                                      شهید حاج ابراهیم همت

                                                                شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حاج ابراهیم همت، شهید ابراهیم همت، شهید همت، حاج همت، ابراهیم همت،
ارسال توسط حامد گ

 

سال 1366 كه به مكه مشرف شدم. عضو كاروانی بودم كه قرار بود شهید بابایی هم با آن كاروان به حج اعزام شود؛ ولی ایشان نیامدند و شنیدم كه به همسرشان گفته بودند : بودن من در جبهه ، ثوابش ازحج بیشتر است.
در صحرای عرفات وقتی روحانی كاروان مشغول خواندن دعای عرفه بود و حجاج می گریستند ،
من یك لحظه نگاهم به گوشه سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد. ناگهان شهید بابایی را دیدم كه با لباس احرام در حال گریستن است. تعجب كردم كه او كی محرم شده بود. به كسی چیزی نگفتم؛ ولی غیر از من ، تیمسار « دادپی» هم شهید بابایی را در مكه دیده بود. من یقین كردم كه او آن روز در عرفات حضور داشت.
شایان ذكر است كه شهید بابایی ، با وجود درخواست ها و دعوت های هر ساله اطرافیان ، درهیچ سالی به حج نرفت.
از نزدیكان او نقل است كه وی چند روز قبل از شهادت ، در پاسخ به پافشاری های بیش از حد دوستانش گفته بود : تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.
و شگفت این كه شهادت او برابر با روز عید قربان بود.

                                                                        شهید عباس بابایی

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید عباس بابایی، شهید بابایی، عباس بابایی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : جمعه 10 آذر 1391

دور تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا كه رفته بودیم برای مانور یه تیكه زمین بود. گندم كاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چقدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین.»

                                                                        شهید حسین خرازی

منبع : کتاب حسین خرازی

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حسین خرازی، شهید خرازی، حسین خرازی،
ارسال توسط حامد گ
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic