ذکر کاشف الکرب
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1391

                                 

در ماموریت بازرسی از پایگاه دوم شكاری تبریز و در ادامه یك سری بازرسی های سیستماتیك، شهید یاسینی از طرف تیمسار ستاری ماموریت یافته بود تا تعدادی از پایگاه های نیروی هوایی را بازرسی كند ، افتخار آن را داشتم كه در خدمت تیمسار یاسینی باشم . از آنجا كه ایشان بر خلاف عرف ، فصل زمستان را برای بازرسی از این پایگاه سرد سیر در نظر گرفته بود برایم سوال برانگیز بود . لذا رو به ایشان كردم و گفتم : تیمسار ببخشید ! می شه بپرسم برای چی فصل زمستان را جهت بازرسی انتخاب كرده ای ؟خندید و گفت : از روی عمد چنین تصمیمی را گرفته ام تا سایرین تصور نكنند برای گردش و ییلاق می رویم.

راوی : سرهنگ خلبان احسان فاضلی (همرزم شهید)

                                                         شـــادی روح شـــهـدا صـــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علیرضا یاسینی، شهید یاسینی، سرهنگ خلبان احسان فاضلی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1391

        

           شهید علیرضا حیدری                               شهید سید علی موسوی

علیرضا حیدری از سربازهای با صفا و مخلص لشكر 27 بود. محل اصلی خدمتش در واحد لجستیك لشكر در پادگان دو كوهه بود. هر بار برای انجام كاری از فكه به دو كوهه می رفتیم، با حسرت به ما نگاه می كرد و التماس دعا داشت كه كارش را ردیف كنم تا به تفحص بیاید. سرانجام گفتم: «ما نیروهای سربازمان را از لشكر می گیریم، اگر می توانی از مسئول لجستیكی موافقت نامه بگیری، ما هیچ مشكلی نداریم.»
یكی دو روز گذشت. آن روز كه به پادگان رفتیم، حیدری خوشحال و در حالی كه چشمانش برق می زدند، جلو آمد و گفت: «آقا سید تموم شد...» و برگه موافقتنامه واحد لجستیك را از جیبش در آورد و جلوی رویم تكان داد. بلافاصله سوار ماشین شد و همراه ما آمد به فكه، حیدری مداح هم بود و هر موقع حالی پیدا می كرد، بخصوص بعد از نماز جماعت و زیارت عاشورا، بچه ها را به فیض می رساند.
آن روز نهمین روز فروردین سال 71، حیدری همراه سید علی موسوی به اطراف ارتفاع 146 رفت و در حالی كه به طرف پیكر شهیدی می رفت، پایش به تله انفجاری مین والمری گرفت و در حالی كه پاهایش متلاشی شده بودند، به شهادت رسید و سید را نیز با خود به آن سوی هستی برد.

راوی : همرزم شهید

                                                         شـــادی روح شـــهـدا صـــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علیرضا حیدری، شهید حیدری، شهید سید علی موسوی، شهید موسوی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391

سال 74 بود و فصل پاییز، كه در منطقه عملیات والفجر یك در فكه، میدان مین ها را می گشتیم تا جاهای مشكوك را پیدا كنیم. بعد از كانالی كه برای مقابله با حمله بچه ها زده بودند. میدان مین وسیعی قرار داشت. نزدیك كه شدیم، با صحنه ای عجیب روبه رو شدیم. اول فكر كردیم لباس یا پارچه ای است كه باد آورده، ولی جلوتر كه رفتیم متوجه شدیم شهیدی است كه ظاهراً برای عبور نیروها از میان سیم های خاردار، خود را روی آن انداخته است تا بقیه به سلامت بگذارند. بندبند استخوان های بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتی دوازده ساله روی سیم خاردار دراز كشیده بود.دوازده سال انتظاری كه معبر میدان مین را هم به ما نشان 

می داد. فهمیدیم كه لشكر عاشورا در این محدوده عملایت كرده است.

                                                       شـــادی روح شـــهـدا صـــلوات




طبقه بندی: ایثار شهدا، 
برچسب ها: عملیات والفجر، فكه،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : شنبه 28 مرداد 1391

هر وقت موقع صرف صبحانه یا شام می شد و رزمندگان ما مشغول خوردن می شدند، می گفت: « برادران عراقی هم، الان مشغول خوردن صبحانه هستند». چند خمپاره به طرف عراقی ها شلیك می كرد و آن ها هم پاسخ می دادند.
بعضی از برادران به كار او اعتراض می كردند.مرتضی بدون اینكه ناراحت شود با خوش رویی توضیح می داد و می گفت : «این كار برای راحتی شماست. با این حركات، اولاً مهماتشان به هدر می رود و شما در عملیات ها به راحتی می توانید آن ها را اسیر كنید و ثانیاً نمی گذارم غذا به راحتی از گلویشان پایین برود.»
                                                            خاطره ای از شهید مرتضی ساده میری
راوی : همرزم شهید
منبع: كتاب روایت عشق، به كوشش: علی رو شنی زاده، ص129

                                                          شـــادی روح شـــهـدا صـــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مرتضی ساده میری، شهید ساده میری،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391

 

سفیدی ای در زمین نمایان شد. دولا شدم و خاك ها را كنار زدم. درست حدس زده بودم، جمجمه یك انسان بود. بچه ها آمدند داخل گودال. آرام و با احترام، اطراف سر را خالی كردیم، بلكه پلاكش را پیدا كنیم. چیزی چشممان را گرفت. دندان های مصنوعی اش بود كه در دهانش، میان فك های بالا و پائین دیده می شد. بعد از آن، عینك ته استكانی اش را كه پیدا كردیم، مطمئن شدیم پیرمردی مسن بوده كه همچون حبیب بن مظاهر، خود را به جهاد رسانده، پا به پای رزمندگان تا آخرین اهداف جلو آمده و در آخرین سال های عمر، جاودانه شده است. پیكر كنار اورژانس ارتفاع 112 افتاده بود.
كارت شناسایی اش پیدا شد. «هادی خداپرست» بود و سن و سالی بالا داشت. عكسش روی كارت خشكیده و پوسیده بود، ولی می شد فهمید كه چقدر موهایش سپید بوده.
جالب بود، در منطقه ای كه نیروهای جوان و تازه نفس، به سختی شیارها و تپه های فكه را در عملیات والفجر در بهار سال 62، زیر پا می گذاشتند، او با آن سن و سال بالا، همگام با آنها خود را جلو كشیده و در مقابل سنگر دوشكا، به شهادت رسیده بود.

                                                         شـــادی روح شـــهـدا صـــلوات




طبقه بندی: ایثار شهدا، 
برچسب ها: شهید هادی خداپرست، شهید خداپرست،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391

                  

 

یكی از سربازهایی كه در تفحص كار می كرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتی گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصی ان شاء الله كه زودتر خوب می شود. برو كه ببریش دكتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. می دونم چطور درمانش كنم و چه دوایی دارد
آن روز شهیدی پیدا كردیم كه قمقمه اش پر بود از آبی زلال و گوارا. با اینكه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبی شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فكه، زیر خروارها خاك، و حالا كجا. بچه ها هر كدام جرعه ای از آب به نیت تبرّك و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند!
آن سرباز، رفت به مرخصی و چند روز بعد شادمان بگرشت. از چهره اش فهمیدم كه باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینكه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهی انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلی اش را پیدا كردم.» تعجب كردم. نكند اتفاقی افتاده باشد. گفتم: «پس چی؟» گفت:
-چند جرعه از آب قمقمه آن شهید كه چند روز پیش پیدا كردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلی زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود كه برای شفای او جرعه ای از آب فكه ببرم.

                                                         شـــادی روح شـــهـدا صـــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: فكه، شفا،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1391

                           

 

عملیات والفجر8 شروع شده بود برای ادامه عملیات در منطقه آماده شدیم ، دشمن دست به پاتك سنگینی زده بود، آتش شدید توپخانه و آتشبار هلی كوپترها، منطقه را به دود و آتش كشیده بود. با این حال «محسن» را دیدم كه طبق برنامه ی همیشگی اش ظرف آبی تهیه كرده بود تا وضو بگیرد و برای خواندن «زیارت عاشورا» آماده شود. از كنار خاكریز فاصله گرفت، بچه ها با اضطراب او را صدا زدند و از او خواستند هر چه زودتر برگردد، ولی گوش او اصلاً بدهكار این حرف ها نبود و اصرار بچه ها هم اثر نداشت، تنها نگاهی به بچه ها انداخت و مشغول خواندن زیارت عاشورا شد.
سحرگاه روز بعد تیری به قلبش نشست و طلبه شهید محسن حاج رضایی را میهمان سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) كرد.
                                                          خاطره ای از شهید محسن حاج رضایی

راوی : احمد یار محمدی (همرزم شهید)

كتاب بایاران سپیده، تدوین و نگارش: محمد خامه یار، ص32.

                                                         شـــادی روح شـــهـدا صـــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: طلبه شهید محسن حاج رضایی، شهید محسن حاج رضایی، شهید حاج رضایی، : احمد یارمحمدی،
ارسال توسط حامد گ
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic