ذکر کاشف الکرب
تاریخ : شنبه 12 اسفند 1391

پروردگارا ، اكنون كه به این بنده ى حقیر توفیق عنایت فرموده ، تا بتوانم در جبهه‏ هاى نبرد حق علیه باطل حضور پیدا كنم و در برابر وظیفه ‏ى شرعى و میهنى كه به عهده دارم ، عمل نمایم همواره سپاسگزارم.

شهید عباسقلى بروز

********************

خدایا ، اگر لیاقت شهادت را نصیب من ساختى ، بدنم را در میدان جنگ پاره ، پاره نما كه در روز محشر در پیشگاه سالار شهیدان حسین بن على (علیه السلام) شرمنده نباشم.

 شهید على بیگى

********************

خداوندا ، از تو مى‏خواهم راه بسته شده كربلا را جهت زیارت خانواده شهدا ، مفقودین، اسراء و معلولین به دست سپاه خودت مفتوح فرمایى.

شهید احیامحمد خانكلابى

********************

خدایا! شاهد باش به عشق تو و در مسیر تو حركت كرده ‏ام و اینك فقط پیوستن به تو را انتظار دارم خدایا ، من عاشق و خواهان شهادتم. نه بدین معنى كه از دنیا فرار مى‏كنم ، بلكه مى‏خواهم گناهانى كه انجام داده ‏ام به واسطه رنج كشیدن در راه تو و ریختن خونم به خاطر تو پاك شود.

شهید رمضان ذاكرى

********************

معبودا ، این دنیاى فانى مرا سخت در خود جاى داده و گناهان و موانعى بسیار دشوارى جلوى راهم قرار گرفته و نمى‏توانم به سوى تو بیایم و از تو مى‏خواهم كه دست مرا بگیرى و نزد خودت ببرى و نزد كسانى كه در راه تو شجاعانه جنگیدند و مظلومانه به لقاءالله پیوستند.

شهید محمدعلى رحیمى

                                                                      شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: دلــــنوشــته، شهید عباسقلى بروز، شهید على بیگى، شهید احیامحمد خانكلابى، شهید رمضان ذاكرى، شهید محمدعلى رحیمى،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391

چهار ساله بود ، مریضی سختی گرفت. پزشکان جوابش کردند. گفتند : این بچه زنده نمی ماند! پدرش او را نذر آقا اباالفضل (علیه السلام) کرد. تا اینکه به طرز معجزه آسایی این فرزند شفا یافت! هر چه بزرگتر می شد ارادت قلبی این پسر به قمر بنی هاشم(علیه السلام) بیشتر می شد. تاریخ تولد شناسنامه اش را تغییر داد و به جبهه رفت! در جبهه انقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان اباالفضل (علیه السلام) از لشگر امام حسین (علیه السلام) شد. خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت. آخرین باری که به جبهه می رفت گفت: راه کربلا که باز شد برمی گردم! شانزده سال بعد پیکرش بازگشت . همان روزی که اولین کاروان به طور رسمی به سوی کربلا می رفت !!! آمده بود به خواب مسئول تفحص ، گفته بود : زمانش رسیده که من برگردم!!! عجیب بود محل حضورپیکرش را گفته بود !!! پیکرش به شهردیگری منتقل شد .مدتی بعد او را آوردند ، روزی که تشییع شد روز تاســوعا بود.

در پایان آخرین نامه اش برای من و شما نوشته بود" به امید دیدار در کربلا_ برادر شما علیرضا" حالا هرکس مشکلی برای سفر کربلا داره به سراغ علیرضا میره...

راوی : مادر شهید

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علیرضا کریمی، شهید کریمی، علیرضا کریمی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391

صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد. داشتیم نگران می‌شدیم كه ناگهان یك نفربر زرهی ، پیش رویمان توقف كرد و آقا مهدی پرید بیرون. با تبسمی‌ بر لب و سر و رویی غبار آلود. ما را كه دید ، خندید و گفت : «عذر می‌خواهم كه شما را منتظر گذاشتم. آخر می‌دانید ، ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی ...» گفتم : «آقا مهدی . كدام شهر دشمن را می‌گشتی؟» قیافه جدی‌تری به خود گرفت و ادامه داد : «از آشفتگی‌شان استفاده كردم و تا عمق پنجاه كیلومتری خاكشان پیش رفتم. برای شناسایی عملیات بعدی.» سپس گردنش را كمی‌ خم كرد و با تبسم گفت : «ما كه نمی‌خواهیم اینجا بمانیم. تا كربلا هم كه راه الی ماشاء الله زیاد است
راوی : محمد جواد سامی 

منبع : كتاب افلاكی خاكی
                                                                      شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی زین الدین، شهید زین الدین، مهدی زین الدین، زین الدین، محمد جواد سامی، كتاب افلاكی خاكی،
ارسال توسط حامد گ
آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic