تبلیغات
شهدا - بدون شرح
ذکر کاشف الکرب
تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1391

قبل از شروع عملیات والفجر چهار عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سرپا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دو تای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند و توی چادر ما استراحت می كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره ها به خوبی تشخیص داده نمی شد. بالاخره بیدار شدم. رفتم سرپست .

مدتی گذشت . خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی كه می گویند شیرینی یك چرت خوابیدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می كند؛ یعنی ساعت دو تا چهار نیمه شب!

لحظات به كندی می گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ « ناصری‌ » كه باید پست بعدی را تحویل می گرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم:« ناصری! نوبت توست ، برو سر پست !»

بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم.

چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم می دهد.

-   رجب زاده! رجب زاده!

-   به زحمت چشم باز كردم.

-   ها .... چیه ؟!

ناصری سراسیمه گفت:

- كی سر پسته ؟!

-  مگه خودت نیستی؟!

-  نه! تو كه بیدارم نكردی!

با تعجب گفتم: «‌پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟! »

ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: « فرمانده لشگر !»

حسابی گیج شده بودم. بلند شدم، نشستم.

-  جدی میگی؟!

-   آره!

چشمانم بشدت می سوخت. با نا باوری از چادر زدیم بیرون. راست می گفت . خود آقا مهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر می گفت. تا متوجه مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده و بود. ناصری اصرار كرد اسلحه را ازش بگیرد. نپذیرفت. گفت :«‌ من كار دارم،‌می خواهم اینجا باشم! »‌

مثل پدری مهربان فرستادمان سمت چادر. بعد خودش تا اذان صبح به جای ناصری پست داد.

                                                               راوی : حسین رجب زاده

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی زین الدین، مهدی زین الدین، حسین رجب زاده،
ارسال توسط حامد گ
آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ