تبلیغات
شهدا - از حضرت زهرا(س) خجالت می‌كشم
ذکر کاشف الکرب
تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391

چهره‌اش در خاطرم بود، اما هر چه فكر می‌كردم، نمی‌توانستم بفهم كی و كجا او را دیده‌ام. قد بلند بود و

چهارشانه، لباس خاكی پوشیده بود و اصلا شبیه بچه‌های شهر نبود.

یك روز آمد توی سنگر ما و گفت بچه یك محله‌ایم. آن وقت بود كه همه چیز یادم آمد. او كه دستمال ابریشمی به مچ دستش می‌بست، دكمه یقه باز می‌كرد و می‌نشست سر كوچه. باورش برایم كمی مشكل بود كه او را این‌جا ببینم. چند روز بعد كه خودمانی‌تر شدیم، ازش پرسیدم. گفت: «اومدیم ببینیم این‌جا چه جوریه. اونجا كه خبری نبود.»
نزدیك سحر، وقتی چفیه‌ انداخته بود روی صورتش و نماز شب می‌خواند، فهمیدم باید همه چیزش را همین این‌جا پیدا كرده باشد. وقتی ذكر مصیبت بی‌بی فاطمه زهرا(س) خوانده شد، آن‌قدر ضجه زد كه گفتم الان است از هوش برود.
روز بود یا شب، یادم نیست. آمد پیشم و گفت: «حاج‌آقا! آماده‌ام برم اون دنیا، ولی به علی(ع) قسم از حضرت زهرا(س) خجالت می‌كشم. شرم دارم.»
بعد دكمه‌های لباس خاكی‌اش را باز كرد و عكس یك زن را كه روی سینه‌اش خال‌كوبی شده بود، نشانم داد. در حالی‌كه اشك توی چشمش حلقه زده بود، بغض‌آلود گفت: «می‌خواهم طوری بسوزه كه هیچ اثری ازش نمونه.»
وقتی خبر شهادتش را دادند، بغض كردم، لبخند ‌زدم و اشك ‌ریختم. خودم را به جنازه‌اش رساندم. روی شكم، آرام خوابیده بود. برش گرداندم و شهادتش را تبریك گفتم. پیراهن خاكی نیم ‌سوخته‌اش را باز كردم. سینه‌اش طوری سوخته بود كه اثری از خالكوبی نبود. صورتش داشت می‌خندید.

              

                                                           شـادی روح شــهدا صــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
ارسال توسط حامد گ
آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ