ذکر کاشف الکرب
تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391

یکی از رزمندگان با بیان خاطراتی از شهید علی نیمی هویدی میگفت : این بزرگوار در آخرین سفرش به کردستان خطاب به من و اطرافیانش گفت : اگر در این ماموریت شهید شدم و چهره ام قابل شناسایی نبود، مرا از روی شکستگی جمجمه ام که در زمان انقلاب به یادگار مانده است و بصورت هلالی گود است، شناسایی کنید!

وی افزود : من و جمعی که نشسته بودیم دست لای موهای شهید زدیم و این گودی را دیدیم و با شوخی به او میخندیدیم و غافل از این مطلب بودیم که او میداند این ماموریت، آخرین سفرش است و قرار است که به شهادت برسد... و نکته جالب این است که چهره مبارک شهید پس از شهادت قابل شناسایی نبود و تنها با همان نشانه ای که خود شهید گفته بود، شناسایی شد.

 

                                                                 شـادی روح شــهدا صــلوات

 




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علی نیمی هویدی، شهید نیمی هویدی، شهید هویدی، علی نیمی هویدی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : یکشنبه 12 آذر 1391

 

از موتور پریدیم پایین. جنازه را از وسط راه برداشتیم كه له نشود. بادگیر آبی و شلوار پلنگی پوشیده بود. چثه‌ی ریزی داشت، ولی مشخص نبود چه کسی است. صورتش رفته بود.

قرارگاه وضعیت عادی نداشت. آدم دلش شور می‌افتاد. چادر سفید وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجی آنجا هم نبود. یكی از بچه‌ها من را كشید طرف خودش و یواشكی گفت : «از حاجی خبر داری؟ می‌گن شهید شده.»

نه! امكان نداشت. خودم یك ساعت پیش باهاش حرف زده بودم. یک ‌دفعه برق از چشمم پرید. به پناهنده نگاه كردم. پریدیم پشت سنگر كه راه آمده را برگردیم.

جنازه نبود. ولی رد خون تازه تا یك جایی روی زمین كشیده شده بود. گفتند «بروید معراج! شاید نشانی پیدا كردید.»

بادگیر آبی و شلوار پلنگی. زیپ بادگیر را باز كردم ، عرق‌گیر قهوه‌ای و چراغ قوه. قبل از عملیات دیده بودم مسئول تداركات آن‌ها را داد به حاجی. دیگر هیچ شكی نداشتم.

هوا سنگین بود. هیچ‌كس خودش نبود. حاجی پشت آمبولانس بود و فرمانده‌ها و بسیجی‌ها دنبال او. حیفم آمد دوكوهه برای بار آخر، حاجی را نبیند. ساختمان‌ها قد كشیده بودند به احترام او. وقتی برمی‌گشتیم، هرچه دورتر می‌شدیم،‌ می‌دیدم كوتاه‌تر می‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمی‌آورند.

                                                                      شهید حاج ابراهیم همت

                                                                شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حاج ابراهیم همت، شهید ابراهیم همت، شهید همت، حاج همت، ابراهیم همت،
ارسال توسط حامد گ

 

سال 1366 كه به مكه مشرف شدم. عضو كاروانی بودم كه قرار بود شهید بابایی هم با آن كاروان به حج اعزام شود؛ ولی ایشان نیامدند و شنیدم كه به همسرشان گفته بودند : بودن من در جبهه ، ثوابش ازحج بیشتر است.
در صحرای عرفات وقتی روحانی كاروان مشغول خواندن دعای عرفه بود و حجاج می گریستند ،
من یك لحظه نگاهم به گوشه سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد. ناگهان شهید بابایی را دیدم كه با لباس احرام در حال گریستن است. تعجب كردم كه او كی محرم شده بود. به كسی چیزی نگفتم؛ ولی غیر از من ، تیمسار « دادپی» هم شهید بابایی را در مكه دیده بود. من یقین كردم كه او آن روز در عرفات حضور داشت.
شایان ذكر است كه شهید بابایی ، با وجود درخواست ها و دعوت های هر ساله اطرافیان ، درهیچ سالی به حج نرفت.
از نزدیكان او نقل است كه وی چند روز قبل از شهادت ، در پاسخ به پافشاری های بیش از حد دوستانش گفته بود : تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.
و شگفت این كه شهادت او برابر با روز عید قربان بود.

                                                                        شهید عباس بابایی

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید عباس بابایی، شهید بابایی، عباس بابایی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : جمعه 10 آذر 1391

دور تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا كه رفته بودیم برای مانور یه تیكه زمین بود. گندم كاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چقدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین.»

                                                                        شهید حسین خرازی

منبع : کتاب حسین خرازی

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حسین خرازی، شهید خرازی، حسین خرازی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391

چهره‌اش در خاطرم بود، اما هر چه فكر می‌كردم، نمی‌توانستم بفهم كی و كجا او را دیده‌ام. قد بلند بود و

چهارشانه، لباس خاكی پوشیده بود و اصلا شبیه بچه‌های شهر نبود.

یك روز آمد توی سنگر ما و گفت بچه یك محله‌ایم. آن وقت بود كه همه چیز یادم آمد. او كه دستمال ابریشمی به مچ دستش می‌بست، دكمه یقه باز می‌كرد و می‌نشست سر كوچه. باورش برایم كمی مشكل بود كه او را این‌جا ببینم. چند روز بعد كه خودمانی‌تر شدیم، ازش پرسیدم. گفت: «اومدیم ببینیم این‌جا چه جوریه. اونجا كه خبری نبود.»
نزدیك سحر، وقتی چفیه‌ انداخته بود روی صورتش و نماز شب می‌خواند، فهمیدم باید همه چیزش را همین این‌جا پیدا كرده باشد. وقتی ذكر مصیبت بی‌بی فاطمه زهرا(س) خوانده شد، آن‌قدر ضجه زد كه گفتم الان است از هوش برود.
روز بود یا شب، یادم نیست. آمد پیشم و گفت: «حاج‌آقا! آماده‌ام برم اون دنیا، ولی به علی(ع) قسم از حضرت زهرا(س) خجالت می‌كشم. شرم دارم.»
بعد دكمه‌های لباس خاكی‌اش را باز كرد و عكس یك زن را كه روی سینه‌اش خال‌كوبی شده بود، نشانم داد. در حالی‌كه اشك توی چشمش حلقه زده بود، بغض‌آلود گفت: «می‌خواهم طوری بسوزه كه هیچ اثری ازش نمونه.»
وقتی خبر شهادتش را دادند، بغض كردم، لبخند ‌زدم و اشك ‌ریختم. خودم را به جنازه‌اش رساندم. روی شكم، آرام خوابیده بود. برش گرداندم و شهادتش را تبریك گفتم. پیراهن خاكی نیم ‌سوخته‌اش را باز كردم. سینه‌اش طوری سوخته بود كه اثری از خالكوبی نبود. صورتش داشت می‌خندید.

              

                                                           شـادی روح شــهدا صــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : چهارشنبه 8 آذر 1391

برادری بود بسیار مِوِدب و خوش اخلاق؛ همیشه ذکرخدا برلب داشت. مسئول دسته‌ بود. نزدیک ظهر برای سرکشی نیروها و رسیدگی به وضعیت سنگرها از پشت تخته سنگها راه افتاد. منطقه‌ ناامن ‌بود و امکان داشت هر لحظه دشمن هجوم بیاورد. نزدیک دره، غرش خمپارهای فضا را آکنده ساخت.
نزدیک آن ‌برادر به زمین خورد. ترکش به قلب او اصابت کرده بود و به شهادت رسیده بود. محلی که جنازه آن برادر قرار داشت، در تیررس دشمن بود و کسی نمی‌توانست به آن نزدیک شود و از طرف دیگر، اگرجنازه او نیز دیده می شد، گلوله بیشتری بر آن محل می‌ریختند و ضمنا محل اختفا ما نیز لو می‌رفت.
خدایا‌ چه‌کار می‌توانیم انجام دهیم؟ ناگهان یک دسته پرنده (کبک)، در آن محل بر روی زمین نشستند و جنازه آن عزیز در استتار کامل قرار گرفت، بطوری که به هیچ وجه معلوم نمی شد آن جاجنازه ای روی زمین افتاده‌است؛ اگرچه گلوله‌هایی نیز به اطراف می خورد، اما پرندگان تا ساعتها در آن محل ماندند.
نزدیک‌های غروب پرندگان رفتند و چون هوا کم‌کم تاریک می شد، برای ما این امکان به وجود آمدکه جنازه آن شهید را به عقب برگردانیم.
راوی : شهید غضنفر خندان
برگرفته از کتاب خاطره ‌خوبان

                                                           شـادی روح شــهدا صــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید غضنفر خندان، غضنفر خندان، شهید خندان،
ارسال توسط حامد گ

سری به نیزه بلند است در برابر زینب (س)      

خـدا کند که نبـاشد سـر برادر زینب (س)

 

 

 




طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، حضرت سیدالشهدا، عاشورا، عصر عاشورا،
ارسال توسط حامد گ
(تعداد کل صفحات:26)      [...]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [...]  

آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic