ذکر کاشف الکرب
تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391

با انجام عملیات كربلای1 مهران آزاد شد. خط را باید به لشكر 10 سیدالشهدا(علیه السلام) تحویل می دادیم. خط مقدم بود و حال و هوای ملتهب و استثنایی خودش. به اتفاق یكی از بچه ها خدمت حاج بصیر رسیدیم. بر چهره اش تبسمی تلخ و تاثیرگذار ولی پرمعنا نقش بسته بود. چیزی را پتوپیچ شده داخل آمبولانس می گذاشت. كنجكاوانه سوال كردم : «حاجی این چیه!» چشمان پر نفوذ و مظلومش را بر پتو ثابت نمود و آرام گفت : «اصغر است.»
برای من باور كردنی نبود كه حاجی با این آرامش جنازه برادرش را درون آمبولانس می گذارد. دوباره پرسیدم
: «حاجی كیه؟» این بار با صلابت بیشتری گفت : «اصغر ماست. دارم می دهم ببرندش عقب... خودم می مانم نمی توانم همراهش بروم.» و باز همان لبخند بود كه بر چهره حاجی نشست...

 

روایتی از صبر و صلابت سردار شهید حاج حسین جان بصیر، قائم مقام لشكر 25 كربلای مازندران برگرفته از كتاب «پا به پای شهدا» انتشارات قدر ولایت.

 

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: ایثار شهدا، 
برچسب ها: شهید حاج حسین جان بصیر، شهید حسین جان بصیر، شهید جان بصیر، حاج حسین جان بصیر، حسین جان بصیر، شهید اصغرجان بصیر، اصغرجان بصیر،
ارسال توسط حامد گ

                                

 

امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند حاج آقا آقاخانی، روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق شهدا رو منتقل می کرد عقب، توی همین رفت و آمدها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم. «هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد» از سر بریده شده اش صدا بلند شد:« السلام علیک یا ابا عبدالله»

                                                             راوی : جواد علی گلی( همرزم شهید)

 مشخصات روحانی شهید:

نام و نام خانوادگی : محسن آقاخانی

متولد : 4/6/1347 - تهران

شهادت : کربلای 5 شلمچه

محل دفن : بهشت زهرا(س) قطعه 29

 

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید محسن آقاخانی، شهید آقاخانی، محسن آقاخانی، حاج آقا آقاخانی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : یکشنبه 3 دی 1391

رفت کنار یک قبر خالی نشست و فاتحه خواند. من هم کنارش نشستم و برای شهیدی که قرار بود در آینده توی قبر دفن شود، فاتحه خواندم. همیشه برای شهدای آینده فاتحه می‌خواند.

پرسید: «می‌دانی این قبر مال کیه؟»

گفتم: «نه! این قبر که هنوز خالی است.»

نگاهم کرد و گفت: «اگر خدا قسمت کند، این‌جا قبر من می‌شود.»

تعداد زیادی از شهدای والفجر 8 را برای خاک‌سپاری به گل‌زار شهدا آوردند. شهدا را که دفن کردند، یاد حرف آن روزش افتادم. حالا توی همان قبری بودکه قبلا گفته بود.

 

خاطره ای از سردار شهید حمیدرضا جعفرزاده‌پور، جانشین تیپ تخریب لشکر ثارالله

 

                                                                شـادی روح شــهدا صــلوات


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حمیدرضا جعفرزاده‌پور، شهید جعفرزاده‌پور، حمیدرضا جعفرزاده‌پور،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : جمعه 1 دی 1391

محمد برای اولین بار بود که می‌خواست به جبهه برود. او پانزده ساله بود و قد کوتاهی داشت. مسئولین قبول نمی‌کردند که او به جبهه برود.

موقعی که در صف ثبت‌نام قرار گرفته بود، دو تا آجر در ساکش گذاشته بود و ساک را زیر پایش قرار داده بود تا قدش بلند شود.

مسئول ثبت‌نام که علاقه‌مندی او را به جبهه دیده بود، او را ثبت نام کرده بود.

راوی: خواهر شهید محمد جعفری

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید محمد جعفری، شهید جعفری، محمد جعفری،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391

آقای مهدی من را به عنوان مسئول تداركات لشكر انتخاب كرده بود. انباردارمان آمد و به من گفت :«یك بسیجی اینجاست كه اندازه ده نفر كار می كند، هیچی هم نمی خواهد؛ نه مرخصی، نه تشویقی. اگر می شود این نیرو را بدهید به من.»

گفتم:«این نیرو كه تو می گویی كیست؟» گفت : «الان دارد گونی خالی می كند. به جای یكی هم دوتا دوتا گونی می برد توی انبار.» گفتم : «برویم ببینیمش.» انباردار گفت : «آنجاست، او را می گویم.»

فاصله كمی زیاد بود و او هم مشغول كار كردن. جلوتر رفتیم. هنوز به آنها نرسیده بودیم كه دیدم كسی را كه از او تعریف و تمجید می كند، آقا مهدی است. همین كه من او را دیدم، او هم من را دید و بلافاصله با اشاره چشم و ابرو به من فهماند كه چیزی نگویم. جلوتر كه رفتیم، گفت : «هیچی نگو، بگذار كارم را انجام بدهم.»

اما من اصلا توی حال خودم نبودم، با این حال حرفی نزدم؛ تا اینكه بار تمام شد. دیگر طاقتم تمام شده بود، رفتم به انبار دار گفتم : «هیچ می دانی این بسیجی كه به كار گرفتی كیست؟» گفت : « نه، كیه مگر؟» گفتم : «او آقا مهدی فرمانده لشكر است.» انباردار از خجالت آب شده بود. دوست داشت زمین دهان باز كند و او را ببلعد.

رفت سراغ آقا مهدی و از او عذر خواهی كرد و می خواست دستش را ببوسد كه آقا مهدی اجازه نداد و گفت : «شما من را وادار نكردید، من وظیفه خودم می دانستم كه به شما كمك كنم. اصلا خودت را ناراحت نكن. بعد به من گفت : «مرد حسابی چی می شد حالا دندان روی جگر می گذاشتی و حرف نمی زدی؟»

منبع: کتاب خاطرات ناب

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: ایثار شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی باكری، شهید باكری، مهدی باكری،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : دوشنبه 27 آذر 1391

محمد علی همیشه به من می‌گفت : «مادرجان! همیشه دعا کن که من شهیدِ گمنام باشم، شهیدی پیش خدا قرب دارد که گمنام باشد.»

دعای او مستجاب شد. محمد‌علی دوازده سال مفقود‌الاثر بود و بعد از گذشت دوازده سال مقداری استخوان و پلاک برای ما آوردند.

وقتی به معراج رفتیم، استخوان‌ها در یک پارچه سفیدی پیچیده شده بود و حقیقتا من شک داشتم که این استخوان‌ها مربوط به پسر من باشد!

همان شب در عالم خواب دیدم پیکر مطهر محمد‌علی را برایمان آوردند كه در پارچه سبزی پیچیده شده بود. از خواب كه بیدار شدم، یقین حاصل کردم این پیکر فرزندم بوده است.

راوی : مادر شهید محمدعلی سلاجقه

                                                                شـادی روح شــهدا صــلوات

 




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید محمدعلی سلاجقه، شهید سلاجقه، محمدعلی سلاجقه،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : شنبه 25 آذر 1391

شهید حمزه خسروی، فرمانده عملیات یکی از گروهان های لشکر المهدی(عج) بود.

روزی پس از ادای نماز صبح، رو به یکی از برادران روحانی می کند و می پرسد: «آقا! اگر کسی خواب امام علی (علیه السلام) را ببیند، چه تعبیری دارد؟» روحانی در پاسخ می گوید: «باید دید چه خوابی دیده و ماجرا چگونه بوده است.»

شهید خسروی دیگر چیزی نمی گوید؛ اما دو ساعت بعد، در یکی از محورهای عملیاتی، در حالی که فرق سرش شکافته شده بود، به دیدار حضرتش شتافت و رستگار شد.

منبع : برگرفته از کتاب دو رکعت عشق/ علیرضا قزوه

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حمزه خسروی، شهید خسروی، حمزه خسروی،
ارسال توسط حامد گ
(تعداد کل صفحات:26)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic