ذکر کاشف الکرب
تاریخ : یکشنبه 29 بهمن 1391

خدایا! بارالها پروردگارا ، معبودا ، معشوقا ، مولایم ، من ناتوان ، توان تحمل درد از دست دادن پاهایم را ندارم، چگونه تحمل عذاب تو را مى‏توانم بكنم، خدایا! مرا ببخش و از گناهانم در گذر، تو كریم و رحیم هستى. خدایا ما با تو پیمان بسته ‏ایم و بسته بودیم كه تا پایان راه برویم و بر پیمان خویش همچنان مى‏مانیم و مانده ‏ایم.

شهید على‏اكبر رنجبر نجف آبادى

********************

خدایا ، بر من منت گذاشتى كه بزرگ‏ترین نعمت خود را كه شهادت و مرگ سرخ است به من هدیه كردى. شهید ابراهیم نوروزى

********************

پروردگارا ، در این راه قدم مى‏نهیم و رضاى تو را بر رضاى خود مقدم دانسته و راضى به قضاى تو هستیم اگر در این راه غالب گشتیم و اگر مغلوب شدیم باز هم راضى هستیم. چه بسا ، این سخن زیبا كه هر چه از دوست رسد نیكوست.

 شهید عبدالله جعفرى

********************

خدایا ، ما وظیفه ى خود را درباره‏ى شكرگذارى نعمت‏هاى بیكران تو انجام نداده ‏ایم و قدر این هدف و كرامت، ندانستیم خودت ، ما را در سایه مهرت محفوظ بدار و از آتش خشمت كه براى كافران و منافقان و گناهكاران است ، دور نگهدار.

شهید على اكبر جهانى

                                                                    شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: دلــــنوشــته، شهید على‏اكبر رنجبر نجف آبادى، شهید ابراهیم نوروزى، شهید عبدالله جعفرى، شهید على اكبر جهانى،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : جمعه 27 بهمن 1391

در عملیات خیبر ما عقبه ی لشکرامام حسین )علیه السلام( بودیم. فردای روزی كه قرار بود به خط اعزام بشویم یكی از برادران به نام اصغر قربانی به بچه‌ها گفت: « من یقیناً فردا شهید می‌شوم و برای این كه جنازه‌ام روی زمین نماند و به دست خانواده‌ام برسد می‌خواهم اسمم را كف پایم بنویسم. » بعد دوستی از میان جمع داوطلب شد و با ماژیك سبز رنگ كف پای او نوشت: « شهید علی اصغر قربانی » همان هم شد. بعد از این كه به خط مقدم رفتیم، به محض پیاده‌شدن از نفربر زرهی ، تركش به سرش خورد و بلافاصله شهید شد.

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید علی اصغر قربانی، شهید قربانی، علی اصغر قربانی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : چهارشنبه 25 بهمن 1391

 

ای شهید ، ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای!
دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش...
"سید
شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی"

                                                                   شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: شهید سید مرتضی آوینی، شهید مرتضی آوینی، سید مرتضی آوینی، شهید آوینی، مرتضی آوینی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : شنبه 21 بهمن 1391

صبح روز اول بهمن ماه 65 بود . شب قبل را تا صبح با حاج یدالله تو كانال پرورش ماهی بودم. 10 روزی از شهادت حاج حسین گذشته بود و هنوز كسی لبخندی رو صورت حاجی ندیده بود. بد جوری بی طاقت شده بود و مدام تو خودش بود. تازه هوا كمی روشن شده بود كه یك رزمنده ی بسیجی به طرف حاج یدالله آمد و گفت: برادر كلهر، من دیشب خواب دیدم حاج حسین میر رضی سر راهی ایستاده، جلو رفتم و به او سلام كردم و گفتم: حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟ اینجا چه می كنی؟
گفت : چرا من
شهید شدم، اما منتظر كسی هستم.
پرسیدم : منتظر چه كسی؟
گفت : قرار است حاج یدالله بیاید، منتظر او هستم.
حالت حاج یدالله دگرگون شد، او كه پس از حاج حسین لبخندی به لب نیاورده بود خنده ای شیرین بر لبانش نشست و دست چپش را كه سالم بود دور گردن بسیجی حلقه نموده و از پیشانی او بوسه ای گرفت.
هنوز ظهر نشده بود كه خبر
شهادت علمدار لشكر 10 سیدالشهدا (علیه السلام) را آوردند.
راوی: حاج احمد شجاعی

                                                              شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حاج یدالله کلهر، شهید یدالله کلهر، شهید کلهر، یدالله کلهر، شهید حاج حسین میر رضی، شهید حسین میر رضی، شهید میر رضی حسین میر رضی، حاج احمد شجاعی، احمد شجاعی،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391

ژاکتی به رنگ زرد روشن، خشن از جنس پنبه، آستین بلند، یقه باز با پنج دکمه و با اتیکتی با عنوان "اسیر جنگی" مرا به سالیانی قفس گونه می برد که پرا از خاطرات تلخ و شیرین است.

لباسی که شاهد چه زخم هایی است که بر تن اسرای مظلوم ایرانی در تک تک سلول ها، بازداشتگاه ها و اردوگاه های مزدوران عراقی نشسته است. تار و پود این تن پوش اسارت، روزی گواهی خواهد داد که ضربات انبوهی از  دسته کلنگ، نبشی، شلاق، مشت و لگد، باتوم و کابل هایی را حس نمودند و بس رقص شلاق هایی را با چشم دیده اند.

 دکمه های این لباس چون دوربین مخفی لحظه به لحظه اسارت را به تصویر کشیده اند و روزی گواه حضورمان خواهد شد. ژاکتی به رنگ زرد که روزی چهره اسرای مظلوم و دربند که از فرط گرسنگی، ضعف و بیماری زرد شده بود را به چشم دیده است.

ای لباس زرد روشن! تو گواه باش که ما روزی با تو انس گرفته بودیم و چه رنج هایی که به چشم پنبه ای خویش دیدی.

ای لباس هم قفس! ببخش ما را که به خاطر ما ضربات انواع وسایل شکنجه را به جان خریدی.

ای لباس اسارت! مرا نیز ببخش که تو با این که پاره پوره شده بودی و باید تو را رها می کردم ولی به خاطر کمبودهای  همیشگی چه سوزن هایی که بر تنت فرو نکردم و چه وصله هایی که به تن و روحت نزدم!
مرا ببخش مرا ببخش ولی بدان که تو را همیشه در ذهن و خاطراتم با خود خواهم داشت.

کاش بودی و هنگام مردنم کفنم می شدی .... آری، مرا ببخش مرا ببخش...!

                          شـادی روح شــهدایی  که در اسارت پر کشیدند صــلوات




طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: آزاده، اسارت، اسیر جنگی، اسیر، ژاکت زرد، لباس زرد،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1391
                                                          

در عملیات بیت المقدس در عرض یك هفته پنج بار محل استقرار تیپ ولی عصر(عج) را عوض كردند. فرماندهان از این تعویض مكان خسته شده و لب به اعتراض گشودند. آنها به سراغ حسن باقری رفتند و شكایت خود را مطرح كردند و گفتند : «امكانات نداریم، دیگر به هیچ وجه از محل فعلی تكون نمی خوریم، هر چی می خواد بشه! مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟»
شهید باقری خیلی آرام اما قاطع جواب داد : «بله كه هست! بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهیده كه روی زمین ریخته می شه.»
گفتند : «ما قوه محركه می خوایم، امكانات نیست!» حسن ادامه داد : «قوه ی محركه شما خون شهداست.» بعد هم با لحنی امیدوارانه از موفقیت در جنگ حرف زد و آنها را آرام و قانع كرد. صحبت های او همچون آب سردی بود كه روی بدن آنها ریخته شد و دیگر نتوانستند چیزی بگویند...

برگرفته از كتاب «من اینجا نمی مانم» نوشته علی اكبری  نشر یا زهرا

                                                               شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید حسن باقری، شهید باقری، حسن باقری،
ارسال توسط حامد گ
تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1391

 

بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یكی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود، و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حكایت می‌كرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او را در حالیكه سرفه می‌كرد و خاك‌ها را كنار می‌زد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاك‌های لباسش را می‌تكاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند كه خواب به ما نیامده.»
راوی : محمد رضا اشعری
منبع : كتاب افلاكی خاكی 
                                                                شـادی روح شــهدا صــلوات




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید مهدی زین الدین، شهید زین الدین، مهدی زین الدین، زین الدین، محمد رضا اشعری، كتاب افلاكی خاكی،
ارسال توسط حامد گ
(تعداد کل صفحات:26)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
لینک دوستان
دانشنامه قرآن


وصیت نامه شهدا


آمار وبلاگ


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic